حاج سالار این ور و آن ور می دود و دسته عزاداری را به مسیر اصلی هدایت می کند . جلوتر از همه عَلَمی است که نمی دانم چه کسی آن را حمل می کند اما به فاصله ده دوازده متر، همراهان سفر کربلا هستند که دارند بار دیگر از انتهای همین دسته عزاداری ابا عبدالله عازم عتبات می شوند. حاج سالار بین آن علم و همراهان سفر در تکاپوست .

*

درست تا دو روز پیش تمام خوابهایم- بدون استثنا- به  سفر و حرمهای حضرات معصومین "ع" اختصاص داشت . نمی دانم چه شد که این دو روز دیگر خواب آنجاها را ندیدم و یا دیدم و به یادم نماند . اما امروز عصر باز هم حاج سالار جلودار شد و ما را به آنجا برد . شاید هم این خواب به خاطر بازنشر مطلب " هر که دارد هوس کرب و بلا"ی حامد احسانبخش باشد که دوباره همه را هوایی کرده است .

پ . ن : فکر نمی کنم کسی از همراهان سفر ، شبهای قدر امسال چیزی بجز تکرار این هشت روز را بخواهد . مطمئنم ...

جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

توی میدانگاهی سر کوچه از کسی می پرسم که نزدیکترین مرکز پلیس + 10 کجاست و او می گوید : همین سر چهار راه قنات .

- سر همین چهار راه ؟!

درست سر چهار راه یعنی در صد قدمی منزل ، از پله ها بالا می روم . ظاهراً نیازی هم به اداره پست نیست زیرا مدارک مربوط به آنجا را هم در همین جا عرضه می کنند. تمام کارهای مربوط به گذرنامه و بانک و ... حداکثر یک ساعته تمام می شود و من یادم می آید از دوره های قبلی که برای همین کار چه والذاریاتی داشتیم در رفتن چند باره به خیابان پاتریس لومومبا و تهیه مدارک و بانک و ...

به خانمی که مدارک را از من تحویل می گیرد می گویم : کی آماده می شود ؟

- تا قبل از تابستان حدود 20 روز . اما چون سفرها شروع شده ممکن است بیشتر از اینها طول بکشد .

تقریباً مطمئنم که کربلایی بشو نیستم .برای تجدید گواهینامه رانندگی که گفتند یک هفته تا ده روز بعد دم در منزل تحویل می دهند از 23 اردیبهشت تاکنون معطل مانده ام ، این را که از همان اول می گویند بیش از 20 روز ! تمام طول مسیر را به این فکر می کنم که این بار چه دسته گلی به آب داده ام که این توفیق  از من سلب شده است  .

***

آقای سالار که باید آدم جدیی باشد مرتب پیامک می زند که مدارک را تحویل بدهیم . به او زنگ می زنم و می گویم کدام مدارک ؟ می گوید همان ها که پیامک کرده ام . می گویم من از شما پیامکی دریافت نکرده ام . می گوید امکان ندارد ؛ برای همه فرستاده ایم . می گویم در هر صورت برای من نیامده است . دوباره زحمت بکشید.

با نا امیدی مدارک خودم را بدون گذرنامه البته ، آماده می کنم . می روم سراغ عمه خانوم . عمه خانوم اشتیاق خاصی دارد توصیف نشدنی . همه مدارکش را می گیرم . می گوید کی می رویم ؟ ظاهراً 25 تیرماه از تهران حرکت می کنیم و فردایش از مرز مهران به عراق می رویم و ان شاء الله شب نیمه شعبان در حرم مطهر امام حسین "ع" هستیم . عمه خانوم از فضیلت زیارت امام حسین در شب نیمه شعبان می گوید و دل مرا می سوزاند .

***

بنا بر اصرار آقای سالار ، صبح زود فردا به نشانیی که داده است می روم تا مدارک را تحویل بدهم . از پله ها که بالا می روم محمد صالح مفتاح و هابیل را می بینم و ذوق می کنم . خوش و بشی و کمی درباره سفر و اینکه چه کسانی همسفرمان هستند و فهرستی که جلویم می گذارند و من بجز یکی دو نفرشان را نمی شناسم . از بس در این محیط گودر همه با اسامی مستعار جنگ می کنند ! شناختن آنها از روی نام و نام خانوادگی واقعی شان تقریباً غیر ممکن است.

پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()